hbt17-04

سیاهیِ یک لشکر

خون نبود البته. داروی اسهال بود. من اما پرسیده بودم: «چطور باید خون رو از روی لباس پاک کرد؟» در آن وقت صبح به زحمت خشک‌شویی را پیدا کرده بودم که باز باشد. فکر کردم آن‌ها بارها لکه‌ها را از روی لباس‌ها پاک کرده‌اند، پس باید راهکاری بلد باشند. البته قبل از تماس گرفتن با […]

tahmine monzavi

از راست که بپیچی دو قدم، از چپ ۴ قدم

قبل باز شدن چشم‌هام: صدای کلاغ. صدای گنجشک. شاید صدای سهره‌، پرستو. صبح تابستان: هوا طرف‌های ۶ دیگر روشنِ روشن است. این یعنی هوا می‌طلبه برای بیرون کردن سر از پنجره. سمت راستم تلفنه، نه دیشب زدمش به شارژ. پس سمت چپ، پایین تخت. روی لبه‌ی پالت زیر تشک. آدم باید تختش رو خودش بسازه. […]

martin henson

ویلاباد

کباب‌های زردرنگ را جلویم گذاشت و با لبخندی غرورآمیز گفت: -بخور که از این بهتر گیرت نمیاد! کنار یک استخر بزرگ محاط به باغی مملو از درختان بلند نشسته بودم و کباب زرد به نیش می‌کشیدم. می‌گفت فقط خودش بلد است چنین چیزی را درست کند. راست و دروغش را نمی‌دانم، ولی واقعا طعم عجیبی […]

صادق هدایت

بی‌خوابی

پرونده‌ی آرمانشهر (۱۲) * هی خودم را گول می‌زنم؛ وضع که تا ابد همین‌طور نمی‌ماند. تمام روز می‌نشینم گوشه‌ی اتاق، خیره می‌شوم به عکس هدایت و آن عینک ته استکانی‌اش. پدرم  در را که باز می‌کند بوی توتون می‌پاشد توی اتاق. نعره می‌زند: «اینم شد زندگی؟» به رفتن فکر می‌کنم، به بودن، به اینکه چرا […]