Viktoria Sorochinski

داستان کوتاه «من خوشبختم»

مادرم می‌گوید من خوشبخت هستم. فکر که می‌کنم بیراه هم نمی‌گوید… شوهرم مرد خوبی‌ست. نه معتاد است، نه خدایی نکرده خانم باز، دست بزن هم ندارد. خیلی که عصبی بشود یک چیزی می‌شکند. آن هم در این سال ها زیاد اتفاق نیفتاده است. چند تا لیوان دم دستی و سه چهار تا بشقاب بی‌رنگ‌ و […]

paolo barretta

داستان کوتاه «یک انیماتور عزیز و دوست داشتنی»

سولماز شبانی، متولد ۱۳۶۱ در تهران، فارغ‌التحصیل نقاشی از دانشگاه هنر و معماری تهران مرکز و در حال حاضر تصویرگر و نویسنده است. فعالیتش در حوزه‌ی داستان‌نویسی، از سال ۱۳۹۲ با شرکت در کارگاه‌های داستان‌نویسی امید بلاغتی شروع شد و بعد‌ها با نشستن در کلاس‌های امیرحسن چهلتن، مهدی ربی و گاهی سر زدن به کلاس‌های […]

b96fee18485753.562ca42d9e09d

داستان کوتاه «نبش قبر»

به هر که بگویم از رفتن به دندان‌پزشکی خوشم می‌آید، فکر می‌کند یک چیزیم می‌شود، اما من واقعاً دوست دارم روی صندلی مخصوص‌شان ولو شوم، پاهایم را دراز کنم و بگذارم دکتر کارش را بکند. در واقع تنها جایی است که هیچ مسئولیتی ندارم و یک نفر دیگر است که باید حواسش را جمع کند. […]

WhatsApp Image 2020-03-30 at 20.18.49

داستان کوتاه «کورت»

حساب همه چیز را کرده بودم. ساعت هفت صبح سه مهر توی محوطه هتل مروارید. حتی می‌دانستم قرار است پیراهن بلند یشمی‌ام را که سهام خیلی دوست داشت، بپوشم با کفش های سیاه بندداری که تازه خریده بودم. چون مهم بود کفش‌ها از پایم درنیاید و می‌خواستم ماتیک مایع بیست‌وچهار ساعته‌ی کالباسی‌ام را بزنم و […]