Bruno Aveillan

کنار رودخانه‌ی هادسون با والریا لوییزلی

من به او حسودی می‌کنم. او از من پنج سال بزرگ‌تر است. یک پالتوی زرد خوشرنگ پوشیده و تمام سالن مدرسه‌ی نیواسکول، پر از دانشجویانی‌ست که از ته دل آرزو می‌کنند روزگاری مثل او نویسنده شوند: نویسنده‌ای معروف، پرفروش، چندزبانه و از همه مهم‌تر نویسنده‌ی برگزیده‌ی نیویورک تایمز که کم‌تر از چهل سال سن دارند. […]

memoire

روز مستطیل‌های روشن

ـ تو با تبلت برو سر کلاس فیزیک، من این ساعت جلسه دارم. ماراتن شروع می‌شود. شب موبایل را می‌گذارم روی حالت پرواز و ساعتش را در چندین زمان تنظیم می‌کنم؛ ۷:۴۵ شروع کلاس سنا، ۸ شروع جلسه‌ی خودم، ۸:۳۰ کلاس محمدرضا. وسط جلسه، ساعتِ۸:۳۰، موبایلم زنگ می‌خورد. هندزفری را درمی‌آورم، صدای لپ‌تاپ را بالا […]

jblPaz on Twitter

با غاده السمان در کوچه‌ی بن‌بست

یادداشت‌های یک جت‌لگ از قاره‌ای دور – ۳   راضیه مهدی‌زاده   «دلم برای پزشکی می‌سوزد که بعد از مرگم تنم را تشریح خواهد کرد. او قلبم را به شکل نقشه‌ی جغرافیای جهان عرب خواهد یافت.» این جمله را غاده گفت. دستی در موهای پرپشت سیاهش کشید و من را در انتهای کوچه‌ی بن‌بست با […]

Processed with VSCO with  preset

با آگوتا کریستف در راه کارخانه

یادداشت‌های یک جت‌لگ از قاره‌ای دور – ۲   جوراب پشمی بلند را روی دو شلوار گرم می‌پوشم. دکمه‌های پالتو را روی لباس کامواییِ یقه‌هفت می‌بندم و کاپشن بزرگ را روی همه‌ی لباس‌هایم می‌پوشم. آب داغ را در لیوان می‌ریزم و به سمت در خانه می‌روم. در آستانه‌ی در، چشمم به بچه می‌افتد. توی پتو […]